شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

206

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

هيچ جوابى نگفت . بعد از ان [ مرا برسالت ] بديشان فرستاد كه : شما در اين رسالت كه آورده‌ايد گفتيد كه : « امير المؤمنين مىخواهد كه امر ترا بلند و شان ترا بزرگ گرداند ، و بر ساير ملوك جهان مقدّم دارد و مفضّل سازد » ، آنگه مىگوئيد « 1 » كه بعد از انكه بشير فتح وارد شده است ترك حصار كنم ، و فتحى را كه ميسّر شده است بجا بگذارم ! اين معنى منافى آن رسالتست . ايشان در جواب گفتند كه : سلطان راست مىفرمايد امّا مىانديشيم كه مبادا كه فتح دست ندهد ، و سلطان بىآنكه اشارتى از ديوان عزيز صادر شده باشد رحلت كند . اگر ناچار رحلتى خواهد بودن آن اوليست كه بشفاعت ديوان عزيز باشد . پس سلطان عذر ايشان بشنيد . و اهل خلاط در مدّت حضور رسل دار الخلافه دشنام ترك كرده بودند ، چون دانستند كه شفاعت محلّ قبول نيافت باز سفاهت و دشنام آغاز كردند . دگر ورود رسول ملك مسعود صاحب آمد [ بود ] . او مردى * ترك بود به علم الدّين قصب السّكّر شهرت يافته ؛ و رسول ملك منصور صاحب ماردين در صحبت او بيامد ، و او خادمى سياه بود . مضمون هر دو رسالت بر عرض خدمت و اظهار طاعت مقتصر بود . سلطان در صحبت ايشان فقيه نجيب خوارزمى را بفرستاد ، و فرمود كه در بلاد ايشان خطبه بنام سلطان باشد تا مصداق دعوى ايشان محقّق گردد . و اين فقيه نجيب بسلطان وقتى رسيد كه از سلطان علاء الدّين صاحب روم انهزام و انكسار يافته بود .

--> ( 1 ) - در اصل : مىگويند .